تبلیغات
. - روح خدا در شــــــهر حس می شود...!
تاریخ : جمعه 30 تیر 1391 | 07:46 ب.ظ | نویسنده : مـــ . ن می نویسد

یک.

ساعت حدود سه بعد از ظهر است، کلید را در قفل می اندازم و در خانه را باز می کنم، همزمان پژو 206 دختر همسایه کنارم پارک می شود، از ماشین بیرون می آید، گیتارش همراهش نیست... . . . ساعت حدود سه و نیم است در حیاط با تلفن حرف می زنم به پنجره خانه همسایه خیره می شوم، خبری از دختر همسایه نیست، دیگر مرا از پشت پنجره نگاه نمی کند... صدای آشنای حاج احمد دباغ... ختم قرآن... خانه همسایه... شبکه سه... حرم مطهر حضرت معصومه(س)... دیگر گیتار نمی زند...

دو.

جلوی حرم ایستاده ام منتظر تاکسی... یک دختر غیر علیه­ السلام در نزدیکی من است، یک ماکسیمای سفید جلویش می ایستد، پسر سرش را از پنجره بیرون می کند و می گوید: - حیف که ماه رمضونه والا سوارت می کردم! گاز می دهد و می رود... من بغض می کنم... باید اشک هایم را پنهان کنم...

سه.

کنار خیابان ایستاده ام می گویم دورشهر... ماشین نیست خیابان به شدت شلوغ است... غروب است وقت اذان و افطار  نزدیک است... یک تاکسی جلویم می ایستد...

- دورشهر؟

- فقط تا فلکه صفائیه  می رم!

- باشه مشکلی نیست!
.
.
.

راننده فلکه صفائیه نگه می دارد، عذر خواهی می کند، می گوید که نماز عصرش را نخوانده اگر من را تا دورشهر برساند نمازش قضا می شود... یک بطری آب بر می دارد... وضو... کنار خیابان... قبله را از مغازه کنار می پرسد... یک زیر انداز... الله اکبر...

پی نوشت:

روح خدا در شهر حس می شود... رمضان واقعا آمده است...؟؟؟!!!




طبقه بندی: داستانك و نوشتهای جالب،
برچسب ها: روزه خوری ممنوع، روزه، ماه رمضان، دلتنگ رمضان، میرقیصری،

دوست