تبلیغات
. - با اجازه شمـــــا...!
تاریخ : شنبه 6 خرداد 1391 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : مـــ . ن می نویسد

negah 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟!!!!!
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری…  غلط می کنی تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد …
همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد… 

منبع: نشریه شب های هیئت فاطمیون و اضافات خودم

میخوام یخورده از امام رضا بیشتر بنویسم




طبقه بندی: بهشت م.ن امام رضا، داستانك و نوشتهای جالب،
برچسب ها: حجاب، حجاب چیه بابا،