تبلیغات
. - جایی ننوشتست گنهکـــــار نیاید...!
تاریخ : جمعه 25 فروردین 1391 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : مـــ . ن می نویسد
چند قدمی دور تر از بازرسی ها، درست جایی که باغچه ها شروع می شود، خیره می ماند به زمین. طرح سنگ فرش ها را به دقت دنبال می کند. فرو می رود بین چینش سیاه و سفید سنگ ها.
سفید،سفید،سفید،سفید و میانشان یک سیاه و باز سفید... .
حالا به صحن سقاخانه رسیده. سرش را بالا می آورد. چشمانش دخیل می بندند به گنبد. آن قدر که گنبد طلایی حرم، سُر می خورد توی قطره های اشکش. لب هایش می لرزند. آرام، طوری که فقط خودش و آقا بشنوند، می گوید:
- آقا جان! من هم یکی از همان سنگ های سیاه. ممنونم اگر بین این همه نور، راهم دادی...





طبقه بندی: دلنوشته و جملات...، بهشت م.ن امام رضا، داستانك و نوشتهای جالب،