تبلیغات
. - من هم به ثوابم رسیــــــدم ...!
تاریخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : مـــ . ن می نویسد


تک و تنها وارد حمام شد. انگار نه انگار ولی عهد خلیفه مسلمین بود. کسی هم نمی شناختش. مشغول کار خودش بود که یک نفر صدایش زد.
-ای مرد! بیا و مرا کیسه بکش.
-به روی چشم.
چند لحظه بعد مرد متوجه سلام های محترمانه چند نفری شد.
-خدایا!مگه این مرد کیست که همه بهش احترام می گذارند؟
کم کم داشت از کارش پشیمان می شد. دور و برش را نگاه کرد. یک نفر از دور متوجه اش کرد که پشت سرش علی بن موسی  الرضا ایستاده. دست و پایش را گم کرد. مثل کودکی که از دست پدر فرار کند، بلند شد. رو کرد به امام.
-آقا جان. عذر می خواهم. شما را نشناختم. کاش همان اول که گفتم، خودتان را معرفی می کردید.
حضرت لبخندی زدند و دستی به سرش کشیدند:
-عیبی ندارد. من هم به ثوابم رسیدم.


بحار الانوار - ج 49 - ص 99




طبقه بندی: دلنوشته و جملات...، بهشت م.ن امام رضا، داستانك و نوشتهای جالب،