تبلیغات
. - خـــــون...!
تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1391 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : مـــ . ن می نویسد

روبرویم قرارش می‌دهم، صفحه‌هایش را باز می‌کنم، صفحه‌هایش را می‌بندم...
چشمانم را می‌بندم، دستانم را روی کاغذ‌هایش می‌کشم، انگشتانم را روی آیه‌هایش می‌کشم... انگشتانم بوی خون می‌دهند... انگشتانم سرخ می‌شوند... انگشتانم پر از خونند...

چشمانم را باز می‌کنم و می‌خوانم...
وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ...
و او را در ازاى قربانى بزرگى باز رهانیدیم...
(صافات/ ۱۰۷)

محمد پسر آقای حاجی به  م.ن  می‌گوید:
"عمـــــو"
همچین که می‌گوید "عمو" قند در دلم آب می‌شود.
خدا نکند که محمدمهدی تشنه شود...

_دانلود شب عاشورای شمسی جمعه_هلالی

 

_از این ب بعد تامحرم تو وبلاگ در مورد محرم و شهادت بیشتر چیز می بینی... محرم در راه است لبیک نمی گویی؟!

_دلم برا جنوب خیلی تنگ شده مخصوصا پاسگاه زید"مخصوصا شهیدسمت راست پایین"




طبقه بندی: روایات ب صورت داستانم، دلنوشته و جملات...،
برچسب ها: پاسگاه زید، محرم 91، هلالی، خادم الحسین، دلتنگ محرم و شهدا، لبیک، خون حسین،